Monday, 12 September 2011

کودکی

هر زمان خواستی مرا ببینی،
خوب گوش کن، خوب نگاه کن
گوش کن به صدای شادی و خنده کودکی
نگاه کن به دویدنش روی علفهای سبز
به شادی کودکانه اش وقتی دنیای کوچک چشمانش 
با یک عروسک، مهمانی نور میگیرد
شاید میان این همه کودکی، کودکی بود که نتوانست از کودکیش دل بکند.

روز هشتم، ساعت بیست و پنج

به سمت تو می آیم، کنار تو می مانم ....
تا درس آخر زنگ زندگی، قرارمان روز هشتم، ساعت بیست و پنج 
جایی که هیچ کس غیر از من و تو خدا نیست .... 
جایی که قصه ها تمام میشود، غصه ای نیست
شاید جایی انتهای رنگین کمان ...
و من، آنجا، باز هم مثل عکس توی قاب به تو لبخند میزنم

باور کن .......

Monday, 8 August 2011

عکس زندگی

زندگی آدما مثل یه تونل می مونه ، یه تونل دراز و تاریک. یه چراغ موشی دستمونه که چهار قدم عقب تر رو روشن میکنه ....
راهی واسه برگشتن به عقب نیست؛ فقط میشه گاهی، از سر دلتنگی از سر شونت عقب رو نگاه کنی .... 
یه تونل، با یه عالمه قاب عکس رو دیوارهاش ... 
هرلحظه که میگذره ، یه قاب به دیواره زندگی ما اضافه میشه ... یه عکس از ما تو شادی ، تو غم ، گاهی تنها گاهی دور هم ....
فقط یه فرصت هست که بهترین ژست رو بگیریم واسه هر عکس ، یه فرصت قد یه لحظه زندگی ، یه نفس 
وقتی رد شدی از جلوی اون قاب ، دیگه نمیشه عوضش کرد دیگه نمیشه بهش دست زد ، حتی نمیشه اون قابی رو که کجه صافش کرد ...
مهم نیست چقدر تلاش کنی ، عکسی که گرفته شده رو نمیشه عوضش کرد؛ 
آدمای زیادی توی این عکسا میان و میرن ، گاهی وقتا یهویی جای یه نفر توی عکسات خالی میشه ، یه نفر که دیگه کنارت نیست ... 
پر پروازشو پیدا کرده توی اون تونل تاریک ، بال زده و رفته تو آسمونا توی نور ، پیش خدا ، تو موندی و یه قاب عکس که یه نفر توشه که الان 
نیست، یه نفر که فقط از توی عکس بهت لبخند میزنه ..... 
تا ته تونل رو باید بری، تا برسی به نور، اونجایی که اونایی که دیگه نبودن،  دوباره هستن، هستن تا یه عکس بزرگ بگیری با همشون 
هستن تا دلتنگی هاتو زمزمه کنی، هستن تا همیشه ........
مهم نیست الان کجای اون تونلی، مهم نیست چقدر راه تا تهش مونده ، حتی مهم نیست تا حالا چند تا عکسو خراب کردی ، 
 حتی اگه قده یه عکس فرصت مونده، اون یه عکس رو بهترین باش ......

Sunday, 24 July 2011

باران

از روزی که رفتی، دیگر هیچ چیز نمی رسد ... 
حتی باران هم نمی بارد، 
فکر کنم ابرها هم کال شده اند .....

Thursday, 16 June 2011

مرگ

هر صبح، تو رو در آغوش مهرم می گیرم و حمل می كنم، تو را با پاهای عشق راه می برم، تا زمانی كه مرگ ما را از هم جدا كند.

Monday, 6 June 2011

آدم

چه حسی داشت آدم، وقتی حوا سیب گناه را گاز می زد ؟

Thursday, 2 June 2011

داشتن یا نداشتن

- حرفم رو باور کن ، بهت قول شرف میدم .....
+ بهتر نیست از داشته هات مایه بذاری ؟