Monday, 12 September 2011

کودکی

هر زمان خواستی مرا ببینی،
خوب گوش کن، خوب نگاه کن
گوش کن به صدای شادی و خنده کودکی
نگاه کن به دویدنش روی علفهای سبز
به شادی کودکانه اش وقتی دنیای کوچک چشمانش 
با یک عروسک، مهمانی نور میگیرد
شاید میان این همه کودکی، کودکی بود که نتوانست از کودکیش دل بکند.

روز هشتم، ساعت بیست و پنج

به سمت تو می آیم، کنار تو می مانم ....
تا درس آخر زنگ زندگی، قرارمان روز هشتم، ساعت بیست و پنج 
جایی که هیچ کس غیر از من و تو خدا نیست .... 
جایی که قصه ها تمام میشود، غصه ای نیست
شاید جایی انتهای رنگین کمان ...
و من، آنجا، باز هم مثل عکس توی قاب به تو لبخند میزنم

باور کن .......